![]() |
![]() |
|
| هستم هنوز |
|
هر تبر که بر تنم نشست دسته اش دوباره شاخه شد تیغه اش شکست بار داد و باز با شکوه تر به بر نشست
آخرین تبر در ره است و من ایستاده ام
نه ، بمان ، نَیا ،
ایست داده ام ایست داده ام ایست داده ام امین محمودی بعدا نوشت: "ای سکوت ای مادر فریادها" :( برای خواندن دنباله ی نوشتار کلیک کنید...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:49 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
خدایا اینجا چه خبر است! ای صبح ای بشارت فریاد در راستای آمدنت ، خروس را سر بریدند...! ((هوشنگ ابتهاج)) راستی در آبادی ما چه خبر است؟ صدای هیچ خروسی نمی آید شب خیلی طولانی شده عجب سکوت سنگینی گمانم شاغلام در راستای آمدن صبح خروسها را سر بریده است. اگر سپیده دم بی خروس هم می آید، پس چرا صبح نمی شود... در آبادی بالا دیری ست خروس خوانده من از شب ِ سنگ ، سخت به ستوه آمده ام . دلم می خواهد هواری بزنم ، های ی ی ی ، من به تنگ آمده ام ، به تنگ ،... زین شب سخت ، پنجره را بگشایید ، مادر بیدار شو ، چیزی گفتی مادر؟! - بخواب ور پریده چرا بیدار شده ای همه را راه به راه کرده ای بگذار مردم بخوابند. - توالت داری پاشو برو بیرون ، پدرت را که خوب می شناسی خدا نکند بیدار شود. نه مادر توالت ندارم ، خروپف پدر عذابم می دهد ،تشنه ام ، خیلی ، مثل خورشید . مادر قرار است تا کی بخوابیم ؟ خوابم نمی آید ، گمانم مردمان آبادی ما از سپیده دم نفرت دارند ، خوابشان را بر هم می زند ، پدر بیدار شو ، بیدار شو ، کمربندت را باز کن ، بدنم را کبود کن، من دیگر از تو نمی هراسم . تو که از شب سیاه تر نیستی ، بیدار شو ، شلاقم بزن ، شاید ضرب آهنگ شلاقهای تو این مردم را بیدار کند ، اگر دیر بجنبیم گوسفندان آبادی بالا تمام مزارع ما را می چرند. پدر بیدار شو،خدایا اینجا چه خبر است.چرا مردمان آبادی ما اینطور خوابیده اند ،نکند همه مرده اند ، راستی خوابیده اند یا خودشان را به خواب زده ند ؟ خدا نکند خودشان را به خواب زده باشند که امکان ندارد بتوان بیدارشان کرد ، چرا نمی دانند باز اگر دیر بجنبیم خدا می میرد. می ترسم فریاد بزنم ، شاغلام بشنود ، گمانم او خوابش با بقیه ی اهالی فرق دارد ، اگر بفهمد من بیدارم با همان گیوتینی که سر خروسهای آبادی را جدا کرده سر مرا هم خواهد برید.
به یاد سعیدی سیرجانی گاهنامه دانشگاه علوم پزشکی 1383((کوچه ی علی چپ)) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:37 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
شوخی اما کسی نمی فهمید زندگی شادمانه غـــــم شده بود همه جا دســــت اهـــرمن پیدا دست و بال فرشته کم شده بود غم شکستی نداشت انــگاری شیشه ی عمر دیو غـم شده بود شاعـــــری! یار اژدها می شـد کمر کاوه خرد و خم شــــــده بود کمر کاوه خم نمـــــــــــی گردد لطف شاعـــر! زیاده کم شده بود دخترک نا نداشـــت جُم بخـورد پای اندیشه اش قلـــم شده بود تا که سر می گذاشت بر بالش تا سحر فاصله چه کم شده بود صبحدم ، تا به هــــوش می آمد پر بالش تمام نـــــــم شــده بود بر زنـــــان قرنها ستم می رفت دخترک خون بهاش کم شده بود آری آری قلــــــــــــــم گرفتم باز دو سه بیتی دوباره کم شده بود امین محمودی جشن اسفندگان زمستان ۱۳۸۵
برای خواندن دنباله ی نوشتار کلیک کنید...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 18:30 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
آقــا اجــازه ، درد دنــــدان کشـــــــت مـا را در خوردن یک لقمه ی نان کشت ما را گفتند برخــــــی : "عِنـــدَ رَبــــی یـــُرزقونَ" ایــن تــکه از آیات قرآن کــــشت ما را با مـــرگ گــــاوان محـــــل در هــــر طویــله ایــن ما و مای گـاوداران کشــت ما را این جــــــای گاز سیب آدم که هنـــوز اسـت در پینـه دست سیب کاران کشت ما را این بـــار جـای پـــاره قـــــرآن روی نیـــــــزه پیراهـــن خونیــن در آن کشـــت ما را در عصر خونین ، عصر شب ، عصر شبیـخون پیشـانی جـامُــهر ایمــان کشت ما را گفتی می آیــی تـــــا کــــــه در پایت ببــارم سیـلاب وحشتناک بــاران کشت ما را دیشــب تراشیـــــدم تمــــــام صورتــــــم را این ریشهـای نامسلمـان کشت ما را آقـــا بیـــــا تا بــی خیـــال نـــــان بمانیـــــم آهِ گــــــدایــان خیـــابان کشــت ما را از خیـر ایـن یک پاره ی نان هم گــذشتیــم آقا اجازه ... هادی(میثم) رنجبر شب شعر بیستون خرداد 83 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - حالا من! آقا اجازه در ادامه می سراییــــــــــم .............................................. حالا ببین نـــور قلم در مشـــت ما را .............................................. حالا ببین رد ِ ســــر ِ انگشت ِ ما را به جای اینکه به گردش ساعت شنی بنگریم بیییــد بــــرخیــــزیم در پس پرده ی شعر، جاودانی پیداست
پ . ن : پوزش به خاطر نقطه ها! "شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش"حافظ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:58 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
۵ زن ، انکار ، تاریخ در سرزمینی پرورش یافته ایم که در آیینهای کهن ، پیشینه ی تاریخی و حتا زبان گفتاری مردمانش ، زن جایگاه والایی دارد . این گفته را بُن مایه هایی که در پی میآورم استوار خواهد کرد.
در زمینه ی حقوق بانوان در کشور خودمان، به کاستی های امروزین پرداختن امری ناگزیر خواهد بود. چرا که بسیارند . ولی تمامی فرهنگ ایران را زن ستیز خواندن! آنهم با دست آویزهای پوشالی ، بی گمان بی پایه است و مغرضانه . چرا که به جرات می توان گفت ، در مقام مقایسه ، ایرانیان در ارج نهادن به حقوق زنان ، همیشه یک سرو گردن از دیگر تمدنهای گیتی بالاتر بوده اند . این جستار کوششی ست ، با دید نسبی تا با این بهانه این بار در گذری کوتاه تمام پهنه ی گیتی را در درازنای تاریخ بکاویم . و پیش کش می شود به همه ی کسانی که منصفانه به دنبال احقاق حقوق بانوان ، این نیمه ی ارزشمند از نژاد آدمی هستند . نیمی که ایرانیان در زبان مادری "او" می خوانندشان ، به مانند نیمه ی دیگر (1) بی گمان نمی شود ایران باستان را با آرمان شهری که در ذهن ساخته ایم و وجود خارجی ندارد سنجید و این دوره ی درخشان را باید با تمدنهای هم دوره ی خود ، یا دست کم با فاصله ی تاریخی معقول بسنجیم. نخست از شاهنامه می آغازیم . این " آینه ی تمام نمای فرهنگ باستانی ایران " کتابی که سراسر پر است از زنان نیک خو ، نیک رو ، وفادار و میهن دوست . می دانیم که فردوسی در نهایت امانت داری داستانها را از بُن مایه های کهن ، به نظم کشیده و در شاهنامه جاودانه کرده . شاهکاری گیتی پسند ، که بی پروا ، نیرنگ ِ پهلوان ِ نخست شاهنامه را هم به رخ می کشد و خواننده را در سوگ ِسهراب می نشاند! همان سهرابی که در پای دژ سپید ، با شگفتی! گردآفرید ، بانوی زیبا و جنگ آور ایرانی را ، هماورد خود می بیند. باری ، در این کتاب ارزشمند سودابه هم هست ، و زن جادوگر نیز ، همچنان که مردان پلید و دیو سرشت هم کم نیستند . در این مجال نمی خواهم به همه ی ابیات افزوده بپردازم ولی درباره ی بیت بیهوده مشهور ِ "زن و اژدها ....................................... .........................................." که بی گمان افزوده است و در معتبر ترین دست نویسهای شاهنامه وجود ندارد (2) باید بگویم شوربختانه همین بیت دست آویز می شود ! و مغرضانه به آن استناد می کنند در حالی که این بیت زن ستیزانه از دید سبک شناسی هم بی پایه و مردود است . بی گمان حکیم توس برای پاسداشت و یاد آوری آیین نیک و کهن ایرانی در برابر فرهنگ پَستی که تنها کشتن و نابود کردن را نیک می دانست به سرایش شاهنامه همت گمارد ، پس چگونه ممکن است به رسم تازی ، زن را همسان اژدها در خور خاک بداند؟! به هر روی اکنون کوتاه گذری داریم در جهان باستان و دوباره به فرهنگ ایرانی خواهیم پرداخت. از گذشته در هندوستان بسیار دیده شده که جنازه ی مرد ِ درگذشته را با زن ِ زنده اش می سوزانده اند ! اینگونه که هنگام مرگ ِ یک مرد ، همسرش یا باید با جسد او سوزانده می شد یا تا پایان زندگی مجرد باقی می ماند. کمی آن سو تر، در شرق آسیا از دوران باستان راه رفتن ِ عروسک مانندِ بانوان ژاپنی و چینی را که بکاویم ، با شگفتی ریشه را در کودکی آنها خواهیم یافت ، چرا که از کودکی پای آنها را در کفشهای چوبین ِمخصوصی محکم می کنند تا رشد کمتری داشته باشد و در بزرگسالی زیبا تر به نظر بیاید. و اینکاها ، این یکه تازان دوردست جهان ، در امپراتوری چندین میلیونی خود ، هنگام قربانی کردن گروهی انسانها برای خدایان ، از دختران استفاده می کردند و زناشویی دهقانانشان سالی یکبار توسط یک مامور دولت از روی فهرستی که پیشتر فراهم شده بود انجام می شد و دختران دهقانها می توانستند برای خدمت گذاری یا هم خوابگی به خانه ی اینکاهای صاحب مقام فرستاده شوند .(3) در اروپای بعد از مسیح ، زندگی زندان گونه و منزوی راهبه ها که شاید خودشان با آزادی برگزیده بودند دل هر آزاده ی امروزینی را به درد می آورد. ارسطو خدای را سپاس می گوید که نه زن است و نه برده و نه بربر . یا حتا در اروپای نيمه ی دوم قرن 18، برخی ازآثار شكسپير فقط بصورت سانسورشده اجازه ی اجرا می یابد ، چون درآن آثار ، زناني مانند : هرمين و پاولين، درمقابل زورگويي مردان و بعضا: كليسا ، دولت و خانواده، اعتراض ميكردند. و جالب تر جمله ایست که از خود این چهره ی برجسته ی جهانی بر سر زبانهاست"به دختران در کودکی شیر سگ دهید شاید در بزرگی وفا بیاموزند"(4) در مغولستان تنها کافی ست داستان زاده شدن چنگیز را بخوانیم . و در بیابانهای عربستان هم که حتما شنیده اید دختران را ننگ خود می شمردند و اغلب زنده در گورشان می کردند . دوباره که به تاریخ کنونی نزدیک شویم در سال 1586 میلادی در فرانسه طی نشستی از اندیشمندان که برای تشخیص هویت زن بود ، اعلام شد که زن انسان است اما برای خدمت به مرد آفریده شده است (دوهفته نامه ی امرداد شماره ی 155) کمی که عقب برگردیم ، حتا می توان به جمهوری افلاطون خرده گرفت که چرا زنان حق رای ندارند! و نمونه های دیگری که بسیارند. باری ، این جستار صرفا پاسخی تلافی جویانه به نوشتارهای مغرضانه نیست و کسی نمی گوید همه ی این تمدنها و شخصیتها را به بهانه ی زن ستیز بودن قلم بگیریم . چرا که به باور من باید همه ی اینها را در دوره و شرایط خودشان سنجید . و بی تردید هرگز این رفتار در دنیای امروزین جایگاهی نخواهد داشت. بیایید به داستان آفرینش در ایران باستان نگاهی بیاندازیم: در بن دهش ، مشی و مشیانه نخستین زن و مرد گیتی از دو شاخه شدن گیاه ریواس به گونه ای برابر، هم قد و هم اندازه آفریده می شوند، چنان همگون که پیدا نبود کدام نر و کدام ماده اند.(5) در گاتها می خوانیم که پورچیستا ، جوان ترین دختر زرتشت ، در انتخاب همسر آزاد گذاشته می شود و او با اندیشه ی خویش جاماسب را برمی گزیند. نمونه های دیگر هم که در شاهنامه بسیار زیاد است اکنون تا ویرایش دوباره ی این مقاله به همین جا بسنده می کنم و در پایان خالی از لطف نیست که اشاره شود به روز "زن و زمین" با دیرینگی چند هزار ساله که با افتخار می توان گفت که ما نخستین مردمی بودیم که روزی را به این نام برگزیده ایم گرچه در گاه شمار ها نام این روز و بسیاری از روزها و آیین ها ی بی مانند آریایی جایی ندارد! بر آن بودم که گذرا باب مقایسه! و در ِگفتگو را باز کنم ، از دیدگاهتان سود خواهم برد و بر نقدتان خرده نمیگیرم و با قبول کاستی های کنونی تنها به کسانی که مغرضانه به بحث حقوق زنان می پردازند میگویم: چنان به سینه ی تاریخ نام ایران است که با روایت بد هم جدای نتوان کرد
امین محمودی یلدای 1387 خورشیدی
(1) آری چنین است که در زبانهای ایرانی مرد و زن را "او" می خوانیم و به دیدگاه من خوب است که ما جدا سازی ِ بی مورد ِ زبانهای ِ بیگانه را در ساختار زبان خود نداریم(HE_SHE) (2) جلال حالقی مطلق (3) اینکاها امپراتوری سرخ پوستان آمریکای جنوبی بودند که چیزی حدود 12 میلیون جمعیت داشت و حکومتی سوسیالیستی داشت! و به وسیله ی اسپانیایی ها برای همیشه نابود شد. (4) در این مورد سندی کتبی نیافتم! (5) بسنجید با مثلا داستان آفرینش در دین یهود ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 16:20 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
۶ اگر تُرک گویم نه آن آذری که ایران اگر گوهر او گوهری" (رحیم معینی کرمانشاهی) "ارتش شاهنشاهی ایران از زنجان همه جا با استقبال پرشور و گریه مردم و همکاری و همراهی خوانین محلی و نیروهای مردمی مواجه شد و قبل از آن که این نیرو به تبریز برسد کار پاک سازی شهرها توسط مردم آزاد شده و غیور صورت می پذیرفت . ارتش شاهنشاهی ایران در میان جشن و پایکوبیِ مردمی که بوی عفونت جدایی رنج شان داده بود وارد شهرها شدند. در 21 آذر 1335 پرچم سه رنگ ایران زمین در سراسر خاک آذربایجانِ از بند رسته به احتزاز درآمد و مردم این سامان، پیروز و سرفراز از این آزمون تاریخی سربرآوردند." نجات آذربایجان ، گریز اهریمن 21 آذر سرای مهر انجمن مهرگان:
وصف آذربایجان توصیف روی دلبــــر است خاک پاکش تا ابـــــد بر دیده ی ما توتیاست.. فخر اِله بابـــک اگر ایران یولوندا جان و ِریر خون سرخش قسمتی از پرچم ایران ماست گِچدی دونیا دان دونن ، قالدی بوگوندَ جاودان کیم دِئیر بابک اولوب بابک بیزَ راز بقاست (استاد شمس خلخالی)
ماد كوچك باز ميگردد به ايـــــــــران بزرگ زين بـزرگي روزگار باســــتان آيد به ياد .. اتحاد حزب توده ، با دموكــــــــرات چموش جمع چپ چشمان كور و ناتوان آيد به ياد.. تـرك تازي در زمـيـن آتـــــــــروپـات و مـادها بازي موش و دم شيـر ژيـــــان آيد به ياد.. نام آذربايجان و مــــــــردم آن پارسيست وصلهي تركي زدن از ناكســان آيد به ياد.. از تمام مرزهاي كشـــــورم خون ميچكد بس كه ببريدند درد استخــــوان آيد به ياد جان من، جان شما اي مردم ايـــرانزمين آنچه مـيگويم ز تدبيـــــر جهان آيد به ياد عشق ميــــهن از تمام زندگي بالاتر است گر وطن باشــــد خداي مهربان آيد به ياد (محمد تقی حر آبادی) شايد جهان وطن بزرگي باشد اما از زادگاه من كوچكتر است (محمد تقی حر آبادی)
..بريـــــــده از وطن خواهد تو را بخشد به بيگانه بـريــــــده باد دستِ آنكه مـيپويد خطاكــــاري عدوي خيــــــــرهسر اين بار ترفـنـــدي دگـر دارد كه بخشـــد خاك پاكت را به ارباب دگــــــــر آري زبان را كرده است آويز، سخــــــن از تجزيه راند بگو با او كه اي نادان تهي از عقل و هوشياري جوانمـردان آذربـايـجان آگــــــــــاه و بـيــــدارنـد و نـپـذيـرند نـيـرنـگ خيانت پيـشــــــــه مـكاري.. (استاد خان آذری) پ . ن ۱ : جای شما خالی ، البته جای صاحب خانه هم خالی بود! پ . ن ۲ : منهای اجرای بسیار ضعیف ، نشست خوبی بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:35 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
۷ دلـــم گـــرفته ، ز غم هم ، نمی شود نسرود در ِ دل ِ چـو منی را ، نمی تـوان نگشـود وطــن اسیــــــر جهالـت ، نمی شود خـــــندید جوان اسیر جهالت ، نمی توان خوش بود نمـــی رود به دگــــر سو ، کلاغ مــــــــردم خوار نشســـته بــــر لب بامی به انتظــار فـرود خـــــم است پشت جوانان به قدرت افیـــــــــون روان شکسته و پیــــکر خمار و خواب آلود شکسته شیشه ی غیرت به تیرِ سنگ ِسکوت سکوت جــــمع جوانـــــان غمین و راز آلود کمـــان به زه ، نتواند کنـــــــد جــــوان خمــــــار شکسته تیر و کمانش به جسم خون آلود امین محمودی
پ . ن ۱: "گر بخارد پشت من انگشت من/خم شود از بار منت پشت من" پ . ن ۲: "همتی خواهم نخارم پشت خویش/وارهم از منت انگشت خویش" پ . ن ۳: "کسی می دونه این دو بیت شعر از کیه؟؟ برای خواندن دنباله ی نوشتار کلیک کنید...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:20 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
این شعر دنباله ی خرده گیری یک دوست بود در مورد شعر دختر بلوچ که من در پایین نوشته بودم . قشنگ بود و دلم نیومد شما نخونید. ولی اعتراض ایشان برای مصرع آخر شعر من بود که تا حدودی با اون دید می پذیرم و فعلا در پست پایینی حذفش می کنم اگر چه از اولم نصفه بود! و در اولین فرصت با توضیح کامل به پیوست یه مقاله شاید با عنوان "سرزمین ناودانهای خاموش" در تارنگار قرار میدم. تا یه هفته ... فقط دریا... سکوت... دریا... زود برمیگردم . اهریمن ار به جای اهورا نشسته است تـاریـکـــی اینچنین ره هـــر نـور بسته است خود ساختـــه ام قفس و کـُـنج آن به غم نـالــم ز بــخـت کـــه بالـــــم شکسته است! هـر دم سخـن ز فـــر نیـاکان شنیـــده ام خونی از آن نیـا بـه رگ مـن نجسـته است؟! روزی اگر ز دست سکندر شکســـته ایم اینک هــزار ســـرو از این خـاک رســـته است فر کـیان دوبـاره بـه مـا پـرتـــو افـکـنـــــــد گــــر تیــغ تازیان در هــر مــهــر بـسـته است گر کینه ی مغولان نـَسک ها بســــوخت صـــد دانــش کـهـــن از بــنـــد رســته اسـت گر اهرمن به تخت پدر تکیه زد چه بـــاک دانـم همی، سحر که بیاید خجـسـتـه اسـت دانم که یک تنـه یک لشگـــر اسـت ، او بــاور نمــی کنیــم کـه فرناد خســـتـه اسـت ((ناهید زندی)) نـَسک:کتاب پدر: کورش بزرگ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:15 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
دختر بلوچ هـــــم میهن اســـت ، شکیباییــــش گـــــواه رنجور و خسته دل و پاک و بی گــــــــناه بختش سیاه ، چــــــادر عقدش سیاه و بــــاز گم گشته روی او پس ِ روبنـــده ی سیاه روبنـــــده می زند زن و تحـــقیر مـــــی شود گریـــــه چه ســــود رساند بــه بی پنــاه دور است از حقوق حقه ی خود ، دختر بلوچ اینجا همیشه خســوف اسـت روی ماه! دختــــر ، تمام زندگی اش بندگـــــــی و بند اینجا کجاست؟ ............................... (امین محمودی،اسفندماه 1380) .......................................................................................................................
ببخشید که چند بیتشو یادم نیست معمولا شعرامو جایی نمی نویسم آخه به قول شاعر: "شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه گوی دل دیوانه ی خویشم" به هر حال پیش کش به همه ی اونایی که با این وضع مبارزه می کنن! . . گزیده ای از ترانه اي ملي در ميان مردم بلوچ : مني وطن ايران ترانه ترجمه مني وطن ايران گل بهاراني وطن ما ايران همچون بهاران سرسبز است تنگوئين بچ ء شير مزاراني بچه هاي او شيرمرد و دلاورند... تو مئي استار تو مئي ماه ء تو ستاره و ماه پرنور ما هستي تو اميت واهگ صدهزاراني تو خانه اميد صدها هزار انسان هستي نام تئي دائم دنيا ها باتين نام تو تا ابد باقي خواهد ماند ني دگر جاه ء چون ترا سارتين در هيچ جاي ديگر همچون تو پيدا نميشود دارو ء تو مئي درد ء دوراني تو داروي دردهاي ما هستي گون ترا مهرء دوستي ء داران با تو پيمان دوستي بسته ايم من تئي شيدا تئي اميت واران من به تو عشق ميورزم و اميدوارم تو عزيز ء مئي روك ء چماني تو عزيز ما هستي و نور ديدگان مايي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 18:11 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
جشن مهرگان بر همه ی ایرانیان خجسته باد ((روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مـهرگـان مهر بيـافـزا ای نگـار مـاه چـهـر مــهـربـان مسعود سعد سلمان سالها پیش، روزهایی که درد و خمپاره و خون واژه هایی آشنا بود ،روزهایی که آژیرهای رنگی آرامش میداد و می گرفت . آنگاه که با تمام ترس کودکی اسلحه ام را ! (دسته ی چوبین جارویی) که با بغض به سینه می فشردم و با ذهن کودکانه بر کلاه آهنی سرباز متجاوز عراقی می کوبیدم و چون دیگران گوش به اخبار رادیو سپرده بودم چقدر کمرنگ شده ، نتوانسته بودیم از شهر خارج شویم. شنیده بودم که تا شاه آباد(اسلام آباد) را گرفته اند. پس چیزی تا شهر ما نمانده بود. به بچه های بزرگتر اسلحه می دادند........................ .................................... با این همه زندگی هنوز جاری بود! همه سعی می کردند ما بچه ها چیزی نشنویم... آنگاه که خانه را (به گمان من برای همیشه) خالی می کردیم ............................ دعا می کردم که تاق بستان را پیدا نکنند من هنوز سوار آن اسب بزرگ نشده بودم... عشق،میهن،حماسه(قاسم لاربن) آینه رو دخترکی گل فروش گل شده از حُسن ِ رُخش پرده پوش شیر، بنوشیده ز پستان ماه گردن او طوق هزاران نگاه... چشمه ی خورشید، زلال ِ تنش حور و پری بافته پیراهنش سرو، خجل از قد و بالای او باغ ،نشسته به تماشای او... قدرت پرواز به شهباز داد آنکه به سیمین بدنان ناز داد... الغرض آن دخترک ماه روی گل به بغل پای نهاده به کوی خنده شد و موج شد و نور شد نغمه ی شور افکن ماهور شد... در صدفش دانه ی دُر کس نسُفت نیم نفس در بر او کس نخفت داغ یکی بوسه لبش را نَخَست هیچ لبی طُرفی از آن لب نبست... دشت تنش مزرع هر یوز نیست چاشتگه طفل بد آموز نیست... برای خواندن دنباله ی نوشتار کلیک کنید...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 22:59 بوسیله ی امین محمودی(فرناد) |
|
|
برگه ی نخست رایانامه بایگانی |
| درباره تارنگار |
|
آسمان شو که ببارند و مجوز بدهی
ور نه گر ابر شوی... چشم تو را می بندند (امین محمودی) |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 آبان 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| نویسنده |
|
امین محمودی(فرناد) آدمک |
|
RSS
|